میوه زندگیمون زینبمیوه زندگیمون زینب، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 22 روز سن داره

زینب خانم **سلاله مامان و بابا**

امان از دل زینب(1)

زینت دهنده نام پدر زینب جانم امروز میخوام اینجا یه زینبیه راه بندازم. آخه امشبم شب بی بی زینب خانومه. نمیدونم چرا هر وقت میخوام از بی بی بنویسم بی اختیار اشک میریزم .نمیدونی چقدر دلم زیارت نائبه الزهرا رو میخواد.......................       کدامین حرف را پیدا نمایم چه ظرفی را پر از دریا نمایم کدامین واژه جز زینب بیابم که عشق و صبر را معنا نمایم؟ ******************* هم یاور و خواهر برادر هایش هم بود برادر برادر هایش یک عمر برای پدرش مادر بود حالا شده مادر برادرهایش **************** امشب بی بی جان یه قسمت دیگه از خواب...
26 مرداد 1391

اندر احوالات این روزها(1 ماهگی)

ستاره درخشان زندگیمون   زینب خانم خدارا شاکرم به خاطر اینهمه محبتی که به من عطا کرده تا بتونم اسم مادر رو یدک بکشم.چه عاشقانه میگذرد اینروزها . هر ثانیه و هر لحظه اش زیبا و دوست داشتنی و خاطره انگیز است. قربون قد کشیدنت برم مادر .قربون خنده های انرژی بخشت برم ماد ر. قربون ناز کردن هات .قربون گریه های آرومت بشم مادر .فدای بابایی بودنت شم مادر . اینروزا بعد جشن 1 ماهگیت چقدر ملوس تر و شیرینتر شدی مادر. یاد گرفتی با زبون قشنگت لبای خشملتو میلیسی . واسه بابایی و مامانی لبخند ژکوند میزنی ای به فدای خنده هایت. این چند روز خونه مامان زری بودیم . دل کندن از شما واسه مامانی خیلی سخته. شما هم حسابی...
25 مرداد 1391

غم آذربایجان..... غم ایران

انالله وانا اليه راجعون      شکوه زندگیم زینب جانم دیشب روزه ام را با اشک افطار کردم نمی دانی چقدر وقتی این عکس ها را دیدم دلم لرزید نمی دانی چقدر وقتی چشمان زیبا و معصوم این عروسک را دیدم به یاد تو افتادم نمی دانی چون مادر نیستی با دیدنش به یاد تو افتادم تو که زیبا و آرام در کنارم به خواب رفته بودی زینب من زلزله ای سهمگین آمد و آذربایجانمان را عزادار کرد. هموطنان مظلوممان رفتند همسالان تو ... نازنینم زینب خانم زندگی به همین کوتاهی است گاهی به کوتاهی خواب شیرینی که در خاکها ابدی می شود . برایشان دعا کن دخترم دعا کن تا قوی باشند و این غم را فراموش کنند . هرچند دعای همه ی بچه ها ی دنیا دنیای غم مادری را که ...
24 مرداد 1391

غریبه آشنا....

اگه اهل دلی بخون.....   شهید نظر میکند به وجه الله دختر ملوسم زینب مهربونم این تصویر داداش علی، دوست شهید من و بابایی است.دوست بی ریای غمها و شادیهای ماست . هر شب جمعه که توفیق خوندن دعای کمیل رو تو گلستان شهدای اصفهان داشتیم چند دقیقه ای هم با این (غریبه آشنا) همکلام میشدیم. خدا میدونه که تو این سالهابا دیدن داداش علی و همرزمای عزیزش آرامش پیدا میکنیم ... الان چند سالی هست که من وبابایی سال تحویل پیش داداش علی میریم ..اینکه این بزرگوار چه جوری وارد زندگی من و بابایی شد رو بزرگتر که شدی بهت میگیم انشالله....... زینب خانم کوچولوی نازنینم ازاونجایی که خیلی ها از داداش علی حاجت میگیرن هر وقت میرفتیم پیش داداش...
21 مرداد 1391